کربلای شريف

کل ارض کربلا و کل يوم عاشوراء ..... ديشب از طرف بسيج دانشجويی تماس گرفتند و گفتند که فردا ساعت ۱۱:۳۰ تجمع برای حمايت از تدفين شهدا در دانشگاه برگزار می‌شود. قول ندادم. تعجب کردم چطور با من تماس گرفته‌اند من که عضو بسيج نيستم. يادم افتاد که در ثبت نام اردوی راهيان نور شماره‌ام را داده‌ام. صبح علی‌الطلوع که وارد دانشگاه شدم ديدم جنب و جوش غريبی هست. موافقين (با تدفين شهدا) همه جا گرم چسباندن پوستر و در تدارک تبليغات بودند. از روزهای قبل موضع‌گيری‌های انجمن اسلامی (مخالفين) بر ضد اين موضوع در قالب تجمع‌ها و بيانيه‌ها و نشريات پرتيراژی که در چند روز اخير بنحو شگفت‌آوری در دانشگاه منتشر می‌شد آغاز شده بود. البته زياد جدی نگرفته بودم چون اين موضوع برای اولين بار تا جايی که خاطرم هست در زمان شهرداری احمی‌نژاد مطرح شده بود و بدليل مخالفت دولت انجام نشده بود. حالا که احمدی‌نژاد رييس جمهور شده بود فکر می‌کردم اين کار انجام خواهد شد طبيعتا. ساعت ۱۱:۳۰ بسمت محل برگزاری تجمع که ميرفتم حامد را ديدم از بچه‌های دفتر مطالعات سياسی. گفت تجمع بر ضد شهداست نه بر له آن. بشوخی گفتم پس لابد خبر داده‌اند که بريم بهم بزنيم! گفت بهرحال چپ کردن چه از اين طرف چه از اون طرف. جلوی بوفه .... همانجا که پاتوق دختربازی در شريف است تجمع کرده بودند. يک لحظه از خودم پرسيدم آيا بايد بين اينها بمانم يا بروم؟ گفتم خبری کسب کنم. شايد مخالفتی هم کردم. تعدادشون در اين مرحله در حدود ۳۰۰ نفر بود. هر چه چشم گرداندم کسی از موافقان رو نديدم. شعار می‌دادند ..... دانشجو بيدار است ذلت نمی‌پذيرد .... گرچه خيلی بی‌آبرويی می‌خواست که کسی بر ضد دفن شهدا در دانشگاه تجمع کند همان شهدايی که رفتند تا ما در رفاه و نعمت و امنيت زندگی کنيم. اما در مجموع قابل تحمل بود. تا اينکه يکی از روسايشان اعلام کرد که عنقريب می‌خواهيم بسمت مسجد حرکت کنيم. با شنيدن اين مساله منقلب شدم. چون حرکت بسوی يک مکان نوعی اعتراض و حمله تفسير می‌شود و تا بحال سابقه نداشت چنين حرکتی بر ضد مسجد صورت بگيرد. طاقتم طاق شد و با عجله بسمت مسجد آمدم ديدم درها را با يک سيم نازک بسته‌اند و در داخل چند نفری مشغول آماده کردن مراسم هستند و به کسی هم جواب نمی‌دهند. يک آقايی که آن نزديکی بود پرسيدم مسئول مسجد کيه؟ گفت معمولا نهاد. چی شده؟ می‌خواستم بگم دانشجوها تجمع کردند و می‌خواهند بسمت مسجد بيايند. کيا؟ بسيجيا يا انجمنيا؟ انجمن. خب بيان هيچ طوری نميشه ..... لحنش بمن آرامش داد و برگشتم. ديدم از راهگذر کنار کارگاه‌ها سيل جمعيت شايد در حدود ۱۰۰۰ نفر بسمت مسجد سرازير است. همراهشان تا در مسجد آمدم ديدم هنوز در بسته است و جمعيتی حدودا ۴۰۰ نفری آنجا نشستند و شروع به شعار دادن کردند. من تقريبا صف اول کنار صف ايستاده بودم و گفتگوی روسايشان را می‌شنيدم. سخنران اصلی اعلام کرد:‌ دوستان هميشه در چنين اعتراضاتی مخالفين نفوذی‌هايی را می‌فرستند تا در صف اول بنشينند و مراسم را بهم بزنند الان هم همينطوريه. طبيعتا منظورش من بودم ولی به روی خودم نياوردم. سعی کردم با سرانشون صحبت‌هايی بفراخور حال بکنم تا منطقی‌تر ادامه بدن. قصد داشتند بزور وارد مسجد بشوند که بعضی از جمله يک خانم انذار دادند. يکی‌شان گفت داخل نرويد اينها اگر ببينند شما به شهدا نزديک شده‌ايد قاطی می‌کنند. حتی يکيشان دنبال ميله می‌گشت که سيم‌های در را باز کنند که منصرفش کردند ...... يکی از سرانشون اعلام کرد اگر در را باز کرديد که می‌آييم تو وگرنه خود دانيد. من که آخرش رو درست نشنيده بودم از بقل دستی پرسيدم وگرنه چی؟ وگرنه خود دانيد. ! . بهتر نيست همينجا نماز (جماعت) بخوانيد؟ (همچنان که حزب اللهی‌ها پشت هر در بسته‌ای می‌خوانند) . نماز بخوانيم؟!!! يکدفعه ديديم انتظامات در را باز کرد. مخالفين وارد شدند و محوطه دور قبوری که در حال حفر بود اشغال کردند و نشستند. اذان شروع شد و مشغول وضو گرفتن از حوض زيبای مسجد شدم. از اينجا ببعد از آنها جدا شدم. يکباره صدای الله اکبر از در مقابل مسجد آمد. ديدم بسيجيها با فرياد الله‌اکبر وارد شدند. در اينجا مخالفين کاملا برتری خود را از دست دادند و خاموش شدند تا بعد. اذان آغاز شد و صحنه‌های جالبی بود. (حوض تقريبا ۲۰ متر طول شرقی-غربی و ۶ متر عرض دارد) مخالفين در ضلع شمالی حوض و موافقين در ضلع جنوبی به هم برای مدتی چشم دوخته بودند. بسيجی‌ها در انتهای شعارهايشان خواستار وحدت شدند و بعد مشغول وضو شدند. در اينجا رييس مخالفين اعلام کرد که هر کس می‌خواهد وضو بگيرد از همين حوض بگيرد (!!‌ اصولا جای ديگری نمی‌توانستند وضو بگيرند می‌خواست بگويد ما مخالف نماز نيستيم). تعداد کمی از آنها شروع کردند به وضو گرفتن. در اينجا موافق ظريفی گفت قسمت وضوی مخالفا خيلی جالبه (منظورش اين بود که با همراهی دوست دختراشون و يک دست جام باده و يک دست زلف يار وضو می‌گرفتند). حتی يکبار يکی از دخترای سانتی‌مانتال مخالف همچين نشون داد که گفتيم الان بصورت عمومی وضو می‌گيره!! که خوشبختانه بی‌خيال شد ..... در طول نماز مخالفا بيرون کف و سوت می‌زدند که حاج آقا از طريق بلندگو تذکر داد که ايام عزاداری اباعبدالله است و کف نزنند اما گوش ندادند ..... پس از نماز و يکی دو سخنرانی مخالفتها جدی شد و مسوولين موافقين اعلام کردند که به مخالفين نيز تريبون صحبت داده خواهد شد. تربون آزاد شروع شد يک مخالف يک موافق. رييس مخالفين ابتدا با لحنی منطقی صحبت کرد و به غير قانونی بودن تصميم شورای فرهنگی دانشگاه اشاره کرد (مثلا چون نماينده انجمن آنجا به در دستور نبودن اين مساله از قبل اعتراض کرده بود) و خواستار تعويق خاکسپاری تا پس از عيد و رفراندوم دانشجويی در اين زمينه شد. موافقان تاکيد کردند که تصميم شورا قانونی است و نمی‌توان برای هر کاری يک رفراندوم برگزار کرد. من پيش خودم گفتم مگر دانشگاه از بقيه مملکت جداست؟ مملکت دولت داره و اگر هم قرار بر نظرسنجی باشه بايد از همه مردم ايران نظرسنجی بشه. کی گفته اختيار امور دانشگاه با دانشجويان است؟ وضعيت بنحوی پيش رفت که موافقين در آستانه شکست بودند و لحن صحبت‌ها طوری بود که آنها در جلوگيری از دفن شهدا موفق شده‌اند. در اينجا يک دختر بيشرم و بد حجاب مخالف آمد و گفت من ابتدا پشتم را به برادران بسيجی می‌کنم تا گناه نشود. از آن فمنيست‌هايی بود که نفرت از کلماتشان می‌بارد. گفت من دختر شهيد هستم و اجازه نمی‌دادم پدر مرا در دانشگاه دفن کنيد. با پررويی تمام گفت که ما نمی‌گذاريم نمی‌گذاريم نمی‌گذاريم شهدا رو اينجا دفن کنيد. سپس مداحی بر روی صندلی رفت و گفت من قرار بوده بيام بخونم ولی نمی‌خونم (مخالفا هلهله کردن چون لحن صحبت طوری بود که موافقين تسليم شده‌اند). فقط گفت که دور ازجون شما (مخالفا) ۱۴۰۰ سال پيش هم امام حسن وقتی (با سم) به شهادت رسيد خواستند او را پيش پدر گرامی‌اش پيامبر دفن کنند که عايشه نگذاشت و امام حسين (ع) دستور بازگشت را داد. در اينجا جو موافقين سنگين شد چون کار را از دست رفته ديدند و بشدت محزون شدند. مخصوصا از اينکه اکثريت چنين آبروريزی‌ای در مورد شهدا بوجود آورده‌اند که در واقع يک فاجعه تمام عيار بود برای ما. بتدريج موافقين به گريه افتادند و از بلندگو نوای کجاييد ای شهيدان خدايی طنين‌انداز شد اين نوا که بوی خداحافظی با شهدايی که در پشت در مسجد بودند را می‌داد بشدت فضا را تحت تاثير قرار داد و سوز و گداز بالا گرفت بتدريج صورتها قرمز و اشک‌ها شديد شد.  وضعيت غير عادی شد من حدس زدم سوز شديد موافقين برای خداحافظی است که يکباره ديدم تابوتها روی دستها وارد شد ..... فريادهای يا حسين با شدت تمام .... جمعيت موافقين برای حمايت از شهدا بسمت تابوتها يورش برد ..... دور حوض چرخيد و بسمت جمعيت مخالفين هجوم برد. هرگز فکر نمی‌کردم کار به درگيری شديد بکشد .... کسانی که زير تابوت اول را گرفتند با تمام وجود مخالفين را از سر راه قبرها عقب می‌راندند. وقتی زير تابوت شهيد قرار گرفتم و به جمعيت مخالفين نزديک می‌شديم در دل ترسيدم .... من به جهنم .. آيا می‌توانيم شهدا را از اهانت مخالفين محافظت کنيم آيا به قبرها می‌رسيم؟ هر کس را بشدت کنار می‌زديم و نزديک می‌شديم ..... اگر موفق نمی‌شديم آنها شهدا را عقب می‌راندند و چنان فاجعه‌ای شکل می‌گرفت که تا دهها سال از يادها نمی‌رفت. وقتی به نزديک قبرها رسيديم چنان فشار بالا رفت که من و کناريم دستمان جلوی گردنمون گير کرده بود و مخالفين از جلو بشدت فشار می‌دادند. يکی دو نفر داد زدند دارم خفه ميشم ... اولين کاری که کردم ديگر فرياد نزدم نفسم را ذخيره کردم و کم‌کم دستم را آزاد کردم نفسم که بالا آمد اميدوار شدم. اما فشار بقدری بالا بود که امکان شکستن قفسه سينه می‌رفت . در اين اثنا شهدا را به قبرها رسانده بودند بدور شهدا حلقه‌های تودرتو تشکيل داديم و ديگر اجازه نداديم اغيار پای به آن مکان مقدس بگذارند.

شهدا حسينی زيستند حسينی به شهادت رسيدند و حتی خاکسپاری‌شان هم حسين‌وار بود. حزب‌الله در برابر منافقين با دست خالی قيام کرد و کم من فئه قليله غلبت فئه کثيره باذن الله ..... دور ما حلقه زدند پرستندگان دمکراسی .. مخالفين دين خدا .. و فحش می‌دادند: وحشی و هر چی فکرشو بکنين. و اما شنيده‌های بعد از مراسم: شهدا را چند وقت قبل هم برای تدفين آورده بودند اما قدرت مخالفين چربيده بوده و برگردانده بودند. جالب بود مخالفين پس از شکستی که خوردند در محافلشان همه تقريبا يک چيز را می‌گفتند: اگر باباتون هم بود همين جوری دفنشون می‌کرديد؟ (يعنی شما به شهدا بی‌احترامی کرديد اينو بصورت فحش می‌گفتند) يا : نه صلواتی نه يک احترامی همين جوری آوردند دفن کردند. کلا بنظرم منطق حزب‌الله هم علاوه بر نيروی فيزيکی پيروز شد چون از يک مخالف نشنيدم بگويد نبايد شهدا را دفن می‌کردند. همه‌شان يکباره ۱۸۰ درجه تغيير جهت دادند و می‌گفتند بايد دفن شهدا با احترام صورت می‌گرفت. در حاليکه اگر نيروی حزب‌الله نبود آنها ابايی نداشتند که تابوتها را از سر دستها برگردانند. آنها محوطه را اشغال کرده بودند و می‌گفتند ما اجازه دفن شهدا را نخواهيم داد.

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤