تاريکتر

(سوره بقره آيه ۱۲۰) .... و هرگز يهود و نه نصارا از تو راضی نمی‌شوند تا اينکه پيرو آيين آنان شوی .... بگو بدرستی که هدايت خداوند ... آن هدايت است ... و اگر از هوس‌های آنها پيروی کنی .... بعد از آنچه از علم بر تو آمد .... هيچ يار و ياوری در برابر خدا نخواهی داشت .... (آيه ۱۲۱) .... کسانی که کتاب به آنها عطا کرديم ... آنرا تلاوت می‌کنند آنگونه که شايسته آن است .... آنها به آن ايمان دارند .... و هر کس به آن کافر شود .... پس آنها همان زيانکارانند ....

... «پريسا فلاح» كه روزنامه نگار است، يك خاطره جالب از چنين اتفاقي دارد كه اين طور تعريف مي كند: «يك روز در واگن مخصوص بانوان مترو، پيرزني را ديدم كه گدايي مي كرد و مدعي بود براي پرداخت صورتحساب مربوط به بستري شدن پسرش در بيمارستان «سينا»ي تهران به پول احتياج دارد. هرچه پيرزن بيشتر ضجه مي زد، تعداد كمتري دست به جيب يا كيف خود مي بردند. بالاخره هم توانست چند اسكناس دويست توماني، صد توماني و كمي پول خرد جمع كند. يك حس غريب مرا به دنبال او مي كشيد تا دريابم راست مي گويد يا نه. بيرون از واگن يك پسر جوان هم به او پيوست كه چند برگ اسكناس در دست هايش بود. آنها روي صندلي نشستند و پول ها را شمردند. من كه رفتارشان را زير نظر داشتم، جلو رفتم و گفتم كه آيا توانستيد پول لازم را جور كنيد يا نه. پيرزن گفت كه هشتصد تومان كم داريم. بعد هم با اين اميد كه شايد به او و پسرش كمك كنم، پرونده پزشكي او را نشان داد و قبل از هر واكنشي از سوي من بلوز او را بالا زد. خط كج و كوله بخيه هاي درشت و قرمزي گوشت اضافه جمع شده زير بخيه ها حكايت از تازگي زخم داشت. مرد جوان گفت كه در يك دعواي ناموسي چاقو خورده و ضارب را مي شناسد اما او از صحنه درگيري فرار كرده است. بيمارستان او را به دليل عدم توانايي در پرداخت همه مبلغ صورتحساب زودتر مرخص كرده ولي حاضر نيست گواهي طول درمان براي دادگستري بنويسد. حالا اگر پول را به بيمارستان بدهيم، تازه بايد دوهزار و هشتصد تومان ديگر هم پول جور كنيم تا بتوانيم براي تشكيل پرونده در دادگستري تمبر باطل كنيم.»
مرد كمرشكسته
وي با بيان اين كه معتقد بوده است نبايد با كمك مالي به اين افراد روحيه تكدي گري را در آنها تقويت كند، اين مادر و پسر را به خبرنگار حوزه اجتماعي روزنامه كيهان معرفي مي كند.
بقيه ماجرا را اين خبرنگار شرح مي دهد: «در ابتدا آنها را به كميته امداد معرفي كردم اما براي پي گيري كمك هاي مردمي و افراد خير خودم به همراه دو نماينده از فرد خيري به منزل پيرزن و پسرش رفتيم. وضعيت شان اسف بار بود. يك خانه 35متري داشتند كه دو اتاق روي هم داشت. طبقه بالا در قرق داماد خانواده بود كه قاچاقچي موادمخدر بود و پيرزن و پسرش جرأت نداشتند به او اعتراض كنند. طبقه پايين هم در اختيار پيرزن و پسر ديگرش بود كه 34ساله بود و به دليل سقوط از ساختمان ستون فقراتش شكسته بود و او را زمين گير كرده بود. پسر جوان كه مجروح شده بود نيز همراه با همسر باردار و فرزند 5/2 ساله اش در خرپشتك ساختمان زندگي مي كردند كه با آهن و ايرانیت ساخته شده بود.» اين روزنامه نگار كه با به يادآوردن خاطره زندگي آن خانواده بغض كرده است پس از مكث كوتاهي، مي افزايد: «وضعيت شان اسف بار بود. در سرماي زمستان هيچ وسيله گرم كننده اي در آن ساختمان نبود و از همه بدتر اين كه آنها توقع كمي از زندگي داشتند. پيرزن فقط از ما پتو، تشك و لحاف مي خواست. مرد جوان مجروح يك تلويزيون 14اينج حتي اگر سياه و سفيد باشد براي فرزند كوچكش و مرد كمرشكسته خانواده امكان خريد داروي مسكن براي آرام كردن دردهايي كه به قول خودش هر روز از غروب تا سپيده صبح به جانش چنگ مي زد. عروس باردار خانواده هم به يك گاز پيك نيك يدكي احتياج داشت تا وقتي گاز پيك نيك او خالي مي شود، فرزندش بي غذا نماند.» (کيهان)

کی به تو اجازه داده موتور سوار بشی؟‌ ..... خب لازم دارم ...... خب چرا اين ماشين رو برنمی‌داری؟ اين که اينجا بيکار افتاده ..... موتور راحتتره تازه مال خودم هم هست نگرانش نيستم که تصادف بکنم يا نکنم يا بدزدنش يا نه ...... تو از فردا همين ماشين رو بردار اگه تصادف کردی با من ..... موتور رو هم ببر بفروش ديگه هم ازين کارا نکن .... لازم ندارم همون موتور بهتره .... بابا تو چرا نمی‌فهمی موتور خطر داره! ميزنن بهت می‌کشنت ..... يواش ميرم تصادف نمی‌کنم .... اگه يوقت تصادف کنی ما چکار کنيم؟ ..... اين همه مردم موتور سوار ميشن .... اونا نمی‌فهمن .... برای جونشون اهميت قايل نيستند ..... مگه ميشه آدم برای جونش اهميت قايل نباشه؟ ...... ما نگرانتيم .... شما همونقدر که برای بقيه مردم نگرانيد برای من هم نگران باشيد .....

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤