لبه تاريکی

(سوره مزمّل): .... ای جامه بخود پيچيده! ..... شب را جز اندکی بيدار باش ..... نيمی را يا اندکی کمتر از آن ..... يا بر آن بيفزای و قرآن را شمرده قرائت کن ..... ما بزودی سخنی سنگين بر تو خواهيم فرستاد ..... 

سال‌ها قبل سريالی انگليسی از سيما پخش می‌شد با نام لبه تاريکی. قهرمان داستان (يک کارآگاه پليس) در حالی که با دخترش (اِما) در حال بازگشت به خانه بودند مورد حمله قرار می‌گيرند و مهاجم بسوی پدر تيراندازی می‌کند. امّا دختر خود را سپر بلای پدر می‌کند و بقتل می‌رسد. اين افسر پليس برای يافتن قاتل دخترش وارد يک رشته تحقيقات می‌شود که نهايتاْ وی را به يک گروه ضد-هسته‌ای می‌رساند. اِما بهمراه يارانش وجود يک مرکز انباشت زباله‌های هسته‌ای (پلوتونيوم) را کشف کرده بودند و قصد داشتند با حمله و نفوذ به اين سلول داغ اين مساله غيرقانونی را برای مردم و دولت آشکار کنند. در نهايت قهرمان داستان با ياری چند پليس دوست داشتنی در يک عمليات متهورانه وارد اين مرکز که در عمق يک غار زيرزمينی قرار داشت می‌شود و پلوتونيوم را می‌دزدند و در يک سمينار مربوط به آينده‌نگری هسته‌ای با نزديک کردن دو شمش پلوتونيوم يک انفجار کوچک هسته‌ای ايجاد می‌کند که در نهايت باعث مرگ اعضای گروه می‌شود ....... بله آنها در سريالهای پر سوز و گداز خود به ما يادآوری می‌کنند که انرژی هسته‌ای چيز بدی است که انگليسی‌های شريف (و خانواده دوست) جان خود را برای مبارزه با‌ آن فدا می‌کنند. امّا همزمان نبايد از شنيدن اين خبر تعجب کرد که دولت انگليس برنامه‌ای ۳۰ ميليارد دلاری برای توليد نسل جديد سلاح‌های هسته‌ای (با همان پلوتونيوم‌های انبار شده) تصويب کرده است.

چند روز قبل فيلمی بنام سقوط فالکون از شبکه ۳ پخش شد. داستان فيلم اين است که سلاح مرگباری در آمريکا ساخته شده است که با اشعه مايکروويو می‌تواند هواپيماها را از کار انداخته و ساقط کند. در حقيقت بايد گفت بخش زيادی از محصولات هاليوود نوعی تبليغات برای قدرت تهاجمی ارتش آمريکا يا سازمان اطلاعاتی آمريکاست. بعنوان مثال در اين فيلم که سعی ميشد مستند جلوه داده شود ادعاهای مسخره‌ای مطرح می‌شد که تنها برای تاثيرگذاری بر ذهن افراد ناآگاه طراحی شده است. مثلاْ ادعا می‌شد ارتش آمريکا هواپيمايی بنام فالکون ساخته است که ۴ ماخ سرعت دارد و بنابراين موشک‌ها به آن نمی‌رسند! حقيقت اين است که دوران هواپيماهای سريع خيلی وقت است که پس از پروژه نمايشی و ناکام SR-71 سپری شده است. در نبردهای هوايی هواپيمايی موفقتر است که اتفاقاْ بتواند در سرعتهای هرچه کمتری پرواز کند.

سريال برای آخرين بار روی هرچه فيلمفارسی بود سفيد کرد ..... داستان مادر و پسری بود که به تهران می‌آيند و مادر با يک کارخانه‌دار و پسر با دخترش ازدواج می‌کند ...... البته اين پولدارها از اون پولدارهای بد نيستند و بتازگی توبه کرده و خيلی زيادی هم آدم‌های خوبی هستند ..... پسره که از قرار سالی يکبار عاشق می‌شود اينقدر آدم خفنی است که هرجا می‌رود همه بصورت نوچه‌های او درمی‌آيند (ناخودآگاه) ..... مادره چک دو ميليونی را پاره می‌کند چون معلوم است که آقای قندی (کارخانه‌دار)‌ بيش ازين حرفها پول دارد ..... پسره سکانس‌های گنج قارون را دوباره بازی می‌کند ..... پياز را با مشت نصف می‌کند و آبگوشت می‌خورد و همان آهنگ را می‌خواند ...... اسم رفيقش هم تصادفاْ صمد است ....... البته پسره چنان کارهای قهرمانانه‌ای در پيش چشم معشوق انجام می‌دهد که دل هرچی عاشقه جداْ کباب می‌شه ..... همه مديون اين پسره هستند و شخصيت بد داستان هم آخرش ميميره و مشکلات حل ميشه .... البته مهتاب خانم قصه ما هم کم نگذاشت و يه هديه تهرانی که حجابش يکمی بهتر باشه به جامعه اسلامی معرفی کرد ....... در واقع حالا ديگه می‌تونيم از مسعود کيميايی و فريبرز پورعرب بخواهيم کفشها را آويزون کنند ...... چون سلطان اونا هم به اين خوبی درنيومده بود ...... صحنه‌های عاشقانه با ترنم‌های زنانه تکميل می‌شود و همه هم به مرادشون می‌رسند غير از دکتر بدبخت که اون هم از خدا می‌خواد زودتر دستش رو بند کنه ...... حبيب در يکی از صحنه‌های آخر چنان مهتاب جونم ی به نامزد آينده‌اش ميگه که هر کی حواسش نباشه فکر می‌کنه الان ديگه اينا بايد همديگه رو بقل کنن .... ناراحت نباشن به اونجا هم می‌رسيم ..... مشکل شرعيش هم حل ميشه ان‌شاءالله ..... يکی از کارگردانای مظلوم چند وقت پيش گفته بود مشکل سينمای ايران اينه که نميتونه به مسايل اتاق خواب بپردازه ...... ناراحت نباشن به اونجا هم ميرسيم ....

سريال متهم گريخت بنظرم يکی از ماندگارترين‌هاست ..... نه بخاطر اينکه خوب مردم را خنداند ..... بيشتر به اين خاطر که کارگردان موفق آن توانست از جايگاه طبقاتی خود فاصله بگيرد و سلوک آدمهايی را تصوير کند که در زندگی روزمره می‌بينيم ..... روی اين حساب فشار طاقت‌فرسايی را از روی دوش اقشار متوسط مردم برداشت .... چون آنها دائماْ در معرض بمباران سبک‌های زندگی‌ای هستند که بشدت با زندگی و تربيت مردم و توان مالی آنها فاصله دارد .......

سريال او يک فرشته بود هم تجربه تازه‌ای بود از ارائه جهان‌بينی عرفانی اسلامی در قالب يک داستان هدف‌دار ونشان داد می‌توان با تکيه بر منابع خودی در وادی‌های  معنوی وارد شد و موفق هم بود ...... مخصوصاْ پرداخت شخصيت محوری داستان بهزاد بسيار با منطق قوی‌ای صورت گرفته بود و شخصيت وی اگرچه گرفتار بسياری از مشکلات انسانی بود امّا از منطق روشن و قابل فهم برخوردار بود ..... بگونه‌ای که بنظرم بهزاد بسيار بيشتر از تمامی نقش‌های ديگر قدرت همذات‌پنداری داشت.

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤