روز مادر

هنوز چند سالی به دوم خرداد مانده بود ..... برای اولين بار کلاس‌های زنگ آخر را تعطيل کردند تا مراسم سالگرد تولد فاطمه زهرا (س) برگزار شود ..... از صبح در مدرسه جنب‌وجوشی ديده ميشد چون گروهی از بچه‌ها مسوول برگزاری جشن بودند و دائم در حال رفت‌وآمد بودند ..... يادم هست که گويی مجری برنامه اشعاری را می‌خواند و يکی از بچه‌ها پيانو زد ..... اما برنامه اصلی يک جور نمايش بود ...... در کمال ناباوری ..... يک نفر رفت روی سن ..... در اين سال‌ها هر وقت می‌بينمش آرزوی آمريکا را دارد ..... و آهنگ جازگونه‌ای نواخته می‌شد و طرف شروع کرد مثل خواننده‌های غربی يک چيزی را می‌خواند ...... يک نفر هم در اتاق بالای مشرف به سن بود و شروع کرد به رقص نور دادن ..... او هم الان آن طرف آب است ...... بچه‌ها هم شروع کردند به دست زدن و سوت کشيدن ..... يکی از بچه‌ها را هم مامور کرده بودند که از ميان جمعيت بلند شود و به پای سن بيايد و بيهوش شود مثلا ..... مثل کنسرت‌های غربی .....

بچه‌های رديف اول دست راست ...... سرشان را پايين انداخته بودند ...... گاهی به هم نگاهی می‌انداختند ...... مجلس چنان بی‌شرمانه و ناباورانه بود ..... که يکيشان گفت ..... موافقيد به نشانه اعتراض برويم بيرون؟ ...... پاسخ آمد که نه ..... صبر کنيد چراکه الان قرار است آقای فریپور سخنرانی کند ...... آقای فریپور اصالتا خوزستانی و معلم درجه يک فيزيک مدرسه از آنهايی که مظهر خلاقيت علمی مدرسه بشمار می‌آمد با ريشی مناسب عرب بودنش بلند و سخنران ثابت هيات مدرسه بود ..... نگاه‌ها روی رديف اول سمت راست سنگينی می‌کرد ...... مجری برنامه با صدايی مضطرب از آقای فریپور خواست تشريف بياورند ....... پس از اندکی مقدمه‌چينی آقای فریپور شروع کرد ...... فاين تذهبون؟ ......

بچه‌های رديف اول سمت راست بشدت منقلب بودند ...... تابحال هيچ وقت اسلام اين‌جور بمسخره گرفته نشده بود ...... آنها در گوشه‌ترين نقطه نمازخانه مدرسه که چسبيده به آمفی‌تئاتر بود نزديک هم نشستند و اشک ريختند سجده کردند توبه کردند به پيشگاه خدا که چرا چنين اتفاقی افتاده است و بايست بيفتد؟ نماز خواندند و قرآن خواندند و به گفتگو نشستند ...... تا عصر در مدرسه ماندند و با يکی دو نفر از فارغ‌التحصيل‌ها بصورت جمعی صحبت کردند ...... از فردای آن روز جو خصمانه‌ای در مدرسه بوجود آمد ..... بچه‌های رديف اول سمت راست را کارد می‌زدی خونشان درنمی‌آمد با کسی گرم نمی‌گرفتند دايم دور هم جمع می‌شدند و با يکی از فارغ‌التحصيل‌هايی که دلش برای اسلام می‌سوخت صحبت می‌کردند و اگر بچه‌های مسئول جشن را می‌ديدند رويشان را برمی‌گرداندند يا با نگاه‌های معنی‌داری به آنها نگاه می‌کردند ...... آن طرف جبهه هم انگار خبری بود .... چند روزی بود که واژه فاشيست در مدرسه رايج شده بود اما چند روزی گذشت تا يکی از بچه‌های رديف اول سمت راست بفهمد که منظور از فاشيست آنها هستند ...... در‌آنجا وی دستپاچه شد و سعی کرد ببيند چه شباهتی بين هيتلر و او وجود دارد؟ ...... آخر هنوز آن وقتها اصلاح‌طلبان فرصت نکرده بودند معنای بديع واژه فاشيست را برای مردم (البته مردم عامی) توضيح دهند ...... بله اصلاحات کم‌کم داشت در جبهه خودی هم طرفدار پيدا می‌کرد .... يکی از فارغ‌التحصيل‌ها که گاه‌گداری به مدرسه می‌آمد پيشنهاد کرد با آنها گفتگو کنيد ...... جلسه مذاکره در جو بسيار پرتنشی برگزار شد و می‌دانيد چه کسی به گمان من شکست خورد؟‌ بچه‌های رديف اول سمت راست! ....... آنها فکر کردند چون طبيعتا ضعيفتر بوده‌اند در گفتگو شکست خورده‌اند ...... بعضی‌هايشان نمی‌گفتند که ما شکست خورديم حتی ....... شکست در نفس عمل بود ...... آنها متهم به انحصارطلبی شدند ....... تا حالا ديده‌ايد گروه کم‌شمار مخالف جو عمومی متهم به انحصار شود؟ ....... دست‌آخر مدير مدرسه بچه‌های رديف اول سمت راست را به يک جلسه دعوت کرد و آنها را وادار کرد برای هزارمين بار حرف‌های خود را تکرار کنند و قول داد که در آينده هم از نظرات آنها استفاده کند ....... حالا که فکرش را می‌کنم می‌بينم مدير خودش برنامه را بدست آن طيف از بچه‌ها داده بود و تیپ آن آدمها جوری بود که دقيقا ميشد حدس زد برنامه چطور از آب درمی‌آيد و حتما مدير اجراها را قبل از مراسم ديده بود و اينها ديگر فقط خيمه شب‌بازی بود ....... همان مديری که برادر شهيد بود ...... همان که دوره فيزيک نظری را ..... تصادفا در تريست ايتاليا ديده بود ......

  
نویسنده : محمد ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤